X
تبلیغات
رایتل

 

 

داستان کوتاه - چشمان قهوه ای - موژان
صفحه اصلی | فهرست کلیه مطالب | تماس با نویسنده | نسخه موبایل | آر اس اس



  چشمان قهوه ای

 


نگاهی  به چشمان قهوه ای رنگ زنش  انداخت .چشمهای زن در همان شکل بی نور


 جسد نیز  ذهن مرد  را به تسخیر خود میکشید . به آرامی  کت شلوار مشکیش را مرتب


 کرد و پایش را  روی صندلی گذاشته و خود را بالا کشید . سپس  یقه پیراهن سفیدش را


 کنترل کرده  و  گره کراوات را بر گردنش سفت تر کرد و نوک دیگرش را بالا برده و


 در قسمت باریکتر بالای  کاسه لوستر برنجی  گره زده و چند بار آن را  کشید تا از


 محکم بودنش مطمئن شود . آنگاه  بار دیگر هیکل لخت و  دلربای خوابیده بر روی


 کاناپه را مرورکرد و  لبخندی زده  بالا پرید و همزمان لگدی نیز بر صندلی زد و آن 


را انداخت و آویزان شد .  زمانی که  حرکت پاندولی خود را با دست و پا زدنهایش آغاز


 میکرد ، احساس درد شدید در گردن و خفگی شدیدتر او را وا داشت تا دستانش را


 بالابرده  به کراوات برساند . سپس  دو دستی آن را گرفته و بدن خود را همراه با 


نفسی عمیق بالا کشید و در حالیکه بالاتر میرفت با دست چپ خود همان قسمت


 باریکتر بالای کاسه ی لوستر را گرفته و با دست دیگرش  شروع به باز کردن گره


 کراوات از گردنش کرد . بعد از آنکه  خود را خلاص کرد ،  دو دستی کاسه ی لوستر


 را گرفته و  همانطور که تاب میخورد  به صورت خونین  زن زیبا خیره شده لبخندی


 دیگر بر لبانش نشست ولی صدایی که از سقف شنید ، مسیر نگاهش را به طرف


 لوسترسنگین بالای سرش تغییر داد که در حال کنده شدن بود . به سرعت دستانش


 را از لوستر جدا کرد ولی کاسه ی برنجی لوسترسنگین درست لحظه ای بعد از


 رسیدن  زانوان مرد بر زمین ، روی سرش افتاده و اورا نقش بر زمین کرد .


قطره خونی که   از سر متلاشی شده ی مرد پاشیده شده بود ، رنگ یکی از چشمان


 زن را به رنگ سرخ در آورده  ولی آن یکی هنوز قهوه ای بود .

 



1392/10/19


علیرضا امیرخیزی

 


 



www.shereno.com

Pichak go Up